سلام این خلاصه ی داستان بازی اساسین هست الان مدیران و ناظمین میخوان بگن تکراریه ولی نه در این مطالب مهم گذاشته و نوشته شده اینم بگم که من این مطلب با ارزشو نه جمع آوری و نه ترجمه کردم و منابع رو اون پایین نوشتم خب البته بگم من اول خواستم همه رو تو همین جا بنویسم ولی نشد به خاطر همین در یک فایل ورد آپلود کردم و برای دانلود براتون لینک گذاشتم بفرمایید
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ویرایش شد اینم داخل فایل متنی برای کسانی که دانلود نمیکنند
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ بسم الله الرحمن الرحیم Assassins Creed در سال 2012,جایی که ملیس دسموند ( MilesDesmond ) در زمان حال توسط تشکیلات مخفی Abstrego Industries دزدیده شده و به مکانی نا معلوم برده می شود تا مورد آزمایش Animus قرار بگیرد. Animus دستگاهی است که امکان دسترسی به خاطرات نیاکان یک فرد از طریق شناسایی DNA های مخفی سلول های مغز فرد مورد نظر را می دهد.به عبارت ساده ترشما با این دستگاه می توانید زندگی اجدادتان و ماجراهایی که برای آن ها اتفاق افتاده است دنبال کنید. Desmond از نوادگان نسل الطیر (Altair) و جزو 17 فردی است که مورد آزمایش این وسیله قرار می گیرند. هدف تشکیلات نیز از دزدیدن این 17 نفر که دسموند نیز جزو آن ها بوده رسیدن به مکان شی ای ارزشمند به نام Piece of Eden برای برقرار کردن صلح در جهان است. Piece of Eden شی ای بلورین شبیه به سیب است که امکان کنترل تفکر دیگر افراد را به فردی که از آن استفاده می کند می دهد. البته کاملا مشخص است که Abstrego چنین نیت خیری ندارد. دسموند نیز که در ابتدا شدیدا مخالف این کار بود سر انجام مجبور می شود سر تعظیم فرود آورد. داستان با سوژه قرار دادن زندگی الطیر از جایی آغاز می شود که ریچارد شیردل توانسته طی نبردی سخت شهر ACRE از دست صلاح الدین پس بگیرد و حالا هدف آن حمله به اورشلیم و تصرف آن است. صلاح الدین نیز که به شدت از شکست نیرو هایش در برابر ریچارد عصبانی شده نیرو های خود را به خرابه های شهر Arsuf منتقل و در آنجا مستقر می کند تا زمانی که نیرو های ریچارد در راه رسیدن به اورشلیم از آنجا عبور می کنند توسط صلاح الدین و یارانش غافلگیر شوند. بالا خره صلاح الدین در این نبرد پیروز می شود. الطیر در حال تلاش برای کشتن یکی از Templer ها Robert De Sable است اما با یک حرکت ناشیانه موفق به کشتن او نمی شود و از مقام بسیار بالایی که داشت به مقام Uninitiated (پایین ترین درجه) تنزل و تمام توانایی هایش را از دست میدهد. اما فرمانده او "المعلم" با دادن یک ماموریت یک فرصت دیگر به الطیر می دهد و این یعنی آغاز ماجرای ASSASSIN’S CREED. ماموریت محول شده به الطیر کشتن 9 نفر از مصوبین جنگ های صلیبی (Templer ها)است. {اساسین معمولا برای نشان دادن وفاداری خود انگشت سوم خود را قطع می کردند تا بتوانند از خنجر مخفی قتل که یکی از ابداعات مسلمان بودن استفاده کنند{.هر بار که یکی از آن ها را می مرد الطیر مدتی با آن ها صحبت می کند و آن ها کار هایشان را توجیح می کنند و نهایتا حقایق جدیدی را برای الطیر فاش می کنند. در تمام طول داستان المعلم خود را دشمن سرسخت Templer ها نشان می دهد اما نهایتا وقتی الطیر رابرت را در Arsuf می کشد رابرت به او می گوید که المعلم خود یکی از Templer هاست که حالا به قدرت بلا مانعی رسیده است. پس از کشف این حقیقت الطیر به Masayef بر می گردد اما با یک صحنه عجیب روبرو می شود. آن هم هیپتونیزم تمام شهر توسط المعلم است. نهایتا پس از نبرد با تعداد زیادی اساسین دیگر او به المعلم می رسد و در یک جنگ سخت او را می کشد و Piece ofEden را نیز بر میدارد. همچنین با باز شدن این گوی مکان اختفای دیگر Piece of Eden ها در کره زمین مشخص می شود. و این دروازه ای است برای رسیدن Templer های جدید(Abstrego) به گوی ها!
+++ فرقه اساسین سه قانون کلی داشتند که یکی از آن ها نکشتن مردم بی گناه بود +++در همین هنگام که المعلم الطیر را بخاطر قانون شکنی هایش سرزنش می کرد ، یکی از سربازان وارد شد و گفت که رابرت به شهر حمله کرده است . سپس الطیر مامورشد که به شهر برود و سربازان رابرت را بکشد . المعلم نقشه ای می چیند که طی آن ، سربازان رابرت را بترساند و از بین ببرد{رابرت یکی از مصوبین جنگ های صلیبی (Templer ها)است.} الطیر و چند تن دیگر مامور می شوند که از بلندی به زمین بپرند و سپس الطیر نیز طناب الوار پشت سر سربازان رابرت را پاره کند. الطیر یک لیست 9 نفره از المعلم دریافت می کند که مامور به قتل تمامی آنهاست.الطیر باهر بار کشتن یک نفر از طریق المعلم فرد بعدی را دریافت می کند. الطیر به فرد آخر یعنی رابرت رسید.رابرت درآخرین لحظات عمر
خود به الطیر گفت که المعلم چرا دنبال قطعه ی عدن Piece of Edenاست. این قطعه تمام جهان را با شماره ها و حروف و شکل های عجیبی نشان می دهدوالمعلم بانیت پلیدی دنبال آن میگردد و از او برای کشتن دیگر اعضای گروه استفاده میکندو همچنین کشتن او . الطیر نیز برای کشتن المعلم روانه مسیف شد.المعلم پس از یافتن قطعه توسط الطیرکشته می شود قطعه عدن فعال شده و جهان را با شماره ها و حروف و شکل های عجیبی نشان می هد. دسموند ازدستگاه آناموس بر می خیزد هنگامی که دزموند درزمان حال والطیر نشانه هایی را در زمین و دیوار می بیند و ویژگی قابلیت تشخیص{ مردم عادی سفید ، دشمنان قرمز و آشنایان آبی} دیده می شوند. بعد ها الطیربدست پاپ{یکی ازمقامات}کشته می شودکه فرزندش اتزیو انتقام پدرش را می گیرد. این شخص کسی نیست جز”رودریگو بورجیا”، یکی از با نفوذ ترین شخصیتهای “رم” و حتی “ایتالیا” در زمان رنسانس بود که حتی چند سال بعد هم به عنوان “پاپ” انتخاب شد! چیزی که باعث شده تا “رودریگو” دستور اعدام پدر و برادر های “اتزیو” و خود “اتزیو” را صادر کند به این دلیل است که “رودریگو” از خونی که در رگ آن ها جریان دارد می ترسد، چون به خوبی از خاندان و اجداد بزرگ خانواده ی “اتزیو” آگاه است و می داند که آنها از بازماندگان “اساسینز” هستند و به هیچ وجه تحت سلطه ی “سیب بهشتی” قرار نخواهند گرفت، حتی اگر تمام ایتالیا “رودریگو” را قبول کنند و از او اطاعت کنند و او را بپرستند، این “اساسین” ها خواهند بود که مردم را دوباره بیدار خواهند کرد و “سیب” را خواهند دزدید!“اتزیو” که برای اولین بار چهره ی “رودریگو بورجیا” را روی سکوی اعدام و در کنار “اوبرتو آلبرتی” دیده بود هنوز متوجه موضوع نشده بود و مسئول اصلی اعدام پدر و برادرهای بیگناهش را “اوبرتو آلبرتی” می دونست! حالا که اتزیو موفق شده بود از اعدام شدن بگریزد، با راهنمایی خدمتکار خانه به سراغ مادر و خواهرش میرود که به خانه ی دیگری برده شدند تا در امنیت کامل باشند … “اتزیو” در این خانه با “پائولا” آشنا میشود که درهای خانه را به روی مادر و خواهر “اتزیو” بدون ترس از ماموران می گشاید و از خانواده ی اتزیو مواظبت می کند. اتزیو بعد از تشکر از “پائولا” به او از عجله ی او برای انتقام از “اوبرتو آلبرتی” صحبت می کند. اما “پائولا” با او مخالفت می کند:“اینکارخیلیسختهچوناوبرتومحافظانزیادیدارهوتوهنوزنمیدونیکهچطوربایدازمهارتهایذاتیخودتاستفادهکنی.”اتزیو به او می گوید که تومیخواهیچگونهجنگیدنرابهمنبیاموزی؟ و پائولا جواب میدهد :“نه! منبهتویادمیدمکهچطورازجونخودتمحافظتکنی،چونتوخودتبهترازهرکسیمیدونیکهچطوربایداوبرتوروبهسزایاعمالشرسوند.”او مخفی شدن بین مردم و دزدی حرفه ای را به اتزیو اوزش می دهد و به او می گوید:“حالاتنهاچیزیکهلازمدارییکاسلحهیمناسببرایاینکاره! “اتزیو میپرسد:“بله! بهنظرتویکشمشیریایکچاقوچطوره؟میتوانمتهیهکنم.”ولی پائولادر جواب او می گوید:“لازمنیستتهیهکنیچونخودتبهترازاینهاروداریوبایدسراغ “لئوناردوداوینچی” بریتوبهکمکاونیازمندی.”“لئوناردو” که برای “اتزیو” احترام خاصی قائل است، با دیدن دست بند و چاقویی که “اتزیو” از صندوقچه ی مخفی پدرش برداشته بود کمی متعجب می شود و با احترام میگوید: “اینخیلیپیشرفتههستومننمیتونماینوبازسازیکنم!”اما لئوناردو با دیدن صفحه ی “کودکس” که راهنمای بستن قطعات به هم دیگه بود موفق میشود “چاقوی مخفی” رابازسازی کرده و در آخر به اتزیو می گوید:“بایدانگشتکوچکدستچپتروقطعکنمتابتونیازچاقویمخفیاستفادهکنی ! اینبهخاطراینهستکهکسیکهازاینچاقواستفادهخواهدکرد،بایدبسیارپرجراتباشه!”اتزیو هم قبول می کند ولی لئوناردو با ترساندن او می گوید که فقط شوخی بود چون با اینکه قبلا برای استفاده از این “چاقوی مخفی” قطع کردن انگشت کوچک لازم بود (“الطائر” انگشت کوچک دست چپ را قطع کرده بود.) اما حالا دیگر لازم نیست.اتزیو بعد از مجهز شدن به “چاقوی مخفی” و امتحان کردن آن، بسیار خوشحال می شود و از “لئوناردو” تشکر کرده و به سوی “پائولا” روانه می شود. دوستان و دختران اطراف “پائولا” خبر می دهند که امروز قرار است “اوبرتو” در یک مهمانی شرکت کند و این می تواند بهترین موقعیت برای غافلگیر کردن او باشد! اتزیو قبل از رفتن به سوی آن مراسم از “پائولا” می پرسد که چرا به اتزیو و خانوادش این همه کمک میکند؟ پائولا هم جواب میدهد که چون دوست قدیمی مادر “اتزیو” است و می داند که خیانت و بازی با احساسات دیگران چه طعمی دارد. اتزیو بی درنگ خود را به مهمانی می رساند و “اوبرتو” را می بیند که با “لورنزو ده میدیچی” (شاهزاده ی فلورانس) صحبت می کند و او را به خاطر طرفداری از پدر “اتزیو” تحقیر و سرزنش می کند! حالا که مراسم شروع شده و “اوبرتو” بدون محافظ وارد می شود، “اتزیو” از بالای دیوار منتظر بهترین موقعیت است تا حمله کرده و اوبرتو را به قتل برساند. “اوبرتو” که مشغول خود ستایی و رجزخوانی در میان مهمان ها است ودر مورد اینکه چطور پدر “اتزیو” و برادرانشرا به سزای اعمالشان رسانده است صحبت می کند. ناگهان متوجه حضور “اتزیو” می شود و “اتزیو” بدون معطلی با ضربات “چاقوی مخفی” جان را از بدن او جدا میکند. “اوبرتو” قبل از اینکه بمیرد به اتزیو میگوید:“اگرتوجایمنبودی،براینجاتجاننزدیکانتهمینکاریروکهمنکردممیکردی!” و اتزیو هم بلند جواب می ده:“درستمیگوییجنابقاضی! اتفاقامنهمهمینکارروکردم.”… سپس “اتزیو” برمی خیزد و به مردم حاضر در مراسم که همگی از افراد سرشناس شهر فلورانس هستند، با فریاد می گوید:“خانواده ی آئودیتوره” هنوز نمرده، من اتزیو هستم، ” اتزیو آئودیتوره”! این مرد بخاطر گرفتن جان افراد بی گناه، بدون اینکه به آن ها فرصت دفاع از خود بدهد، گناهکار بود! من هم امروز جان او رو گرفتم، ولی این پدر و برادرانم رو برنمیگردونه … اما درسی میشه برای همه تا فریب اینجور افراد بی احساس و پول پرست رو نخورند و در مورد هر چیزی زود قضاوت نکنند!”بعد از اینکه اتزیو از صحنه فرار می کند و به سوی مادر و خواهرش می رود، “پائولا” آن ها را راهنمایی می کند تا از شهر خارج شوند و به سمت ویلای عموی “اتزیو” بروند … وقتی اتزیو موفق می شود با مادر و خواهرش از شهر خارج شود، در راه “ویری” و همدستانش جلوی “اتزیو” را می گیرند و به او و مادر و خواهرش حمله می کنند که عموی “اتزیو” که تصادفی در حال گشتن آن منطقه بوده با کمک دوستانش، سربازان “ویری” را می کشد اما باز شخص “ویری” موفق به فرار می شود. عموی “اتزیو” آن ها را به سمت ویلا راهنمایی می کند تا استراحت کنند و در راه برای اتزیو توضیح می دهد که چقدر از اعدام شدن پدر و برادران “اتزیو” ناراحت شده است. اتزیو درباره ی ویلا سوال می کند و او در جواب می گوید :“اینویلاحدود۲۰۰سالقبلتوسطجدبزرگ “اتزیو” بناشدهتاسرپناهیبرایکسانیکهازشهرودیارخودبابیعدالتیراندهشدهاندوبهدنبالمکانیامنوآرامبرایخودوخانوادشانمیگردندباشدتابتوانندازنوشروعکنند.”اتزیو از عمو “ماریو” تشکر می کند و به او می گوید که بعد از کمی استراحت باید از اینجا مهاجرت کنند، چون اکنون سربازها همه جای ایتالیا به دنبال آن ها هستند … عمو اصرار می کند که کمی بیشتر بمانند تا به “اتزیو” آموزش های لازم برای دفاع از خود و خانواده اش را بدهد. آن هاهم قبول می کنند.آموزش های”اتزیو” شروع می شود و ماریو حرکات و تکنیکهای مختلف را به او آموزش می دهد. در حین این آموزش ها “اتزیو” راجع به پدرش از ماریو سوال می کند و او در جواب اتزیو می گوید:” پدرتوتنهایکماموربانکنبود! اودرعینحالیکیازخردمندتریناعضایگروه “اساسینز” ودشمنقسمخوردهی “تمپلارها” بود … لباسیکهتوحالابهتنپوشیدیواینچاقویمخفیکهبهدستداری،زمانیبهتریندوستانپدرتوکابوسوحشتناک “تمپلارها” بودند.در اینجا اتزیو می گوید: “ایندوگروهاساسینهاوتمپلارهاوجنگبینشانبیشترشبیهیکافسانههستتاواقعیت!”و عمو جواب میدهد:“منتعجبمیکنمکهپدرتتاحالاچیزیراجعبهاینموضوعبهتونگفتهولیشایددلیلخاصیداشتهاست.”در ادامه عمو “ماریو” توضیح میدهد که:“تمپلارهاگروهیهستندکهدرحدودسال۱۳۰۷میلادیدرفرانسه،بهجرمتوهینبهمقدساتمسیحیتوجادوگری،توسطپادشاهآنزماندستگیرشدهبودنداماتوانستندتامصروحتیبابلفرارکنندوبهفعالیتهایشیطانیخوددرزیرزمینوبطورپنهانیادامهدهند … تمامیکسانیکهباپدرتووخانوادهیتودشمنیدارند،عضوگروهتمپلارهاهستندویاازآنهادستورمیگیرند.”اتزیو که با شنیدن این سخنان شوکه شده، همچنان اصرار می کند که مادر و خواهرش را با کشتی به اسپانیا برساند! عموی او ناراحت می شود و او را سرزنش می کند که:“میخواهیآنهدفیروکهپدرتبرایشجنگیدودرراهشجانخودشروازدستداد،نادیدهبگیریوفرارکنی؟پسبهترهبریودیگهبرنگردی ! “اتزیو از حرف های خودش پشیمان می شود و تصمیم می گیرد تمامی افرادی را که در مرگ پدر و برادرانش دست داشتند یکی پس از دیگری نابود کند تا پس از این برای هیچ بی گناهی چنین اتفاقی نیفتد! بنابراین همراه عمویش به جنگ نزدیک ترین و گستاخ ترین دشمن خانواده اش یعنی “ویری ده پازی” می رود. نقشه ای که برای شکست دادن “Vieri” می کشند به این صورت بود که عموی ” اتزیو” همراه با دوستانش، محافظان و سربازان را سرگرم جنگ کنند تا اتزیو با از میان برداشتن تیرکمانچیان بتواند به “ویری” دست پیدا کند! بعد از مدتی جنگ و خونریزی “Ezio” که از بالای ساختمان ها همه چیز را تحت نظر دارد ناگهان متوجه می شود که جلوی دروازه ی شمالی شهر ” Vieri” همراه با پدر شرورش “Francesco ” و ” Rodrigo Borgia ” و شخص دیگری بنام ” Jacopo de Pazzi ” مشغول صحبت هستند …داستان انجمن برادری از هنگام هجوم خانواده بورجیا که دوباره در رم قدرت را به دست گرفته است ، شروع میشود. خانواده بورجیا به محل اقامت اتزیو حمله میکنند و ویلای او را با خاک یکسان میکنند. اتزیو هم برای انتقام به رم بازمیگردد تا این دفعه با دشمنی جدید به نام "چزاره بورجیا" ، پسر پاپ مقابله کند. چزاره که مانند پدرش شخصیتی واقعی در تاریخ است ، از پدرش بسیار قدرتمندتر و شرورتر است. چزاره دشمن اصلی اساسین ها به شمار می آید.اتزیو به کمک برادران خود {اساسین ها}وعمویش به بورجیا حمله می کنند وسرانجام پس از نبردی سخت پیروز می شوند. گفته می شود که حادثه داستان برادری مبنی بر اینکه داستان در چه زمانی اتفاق افتاد زمان انقلاب آمریکا انتخاب شده است. احتمال می رود که صاحب بعدی سیب Eden شخص جورج واشینگتن است .تمام احتمالات اشاره به انقلاب آمریکا دارد. در Revelations اتزیو Ezio ایتالیا را ترک می کند و برای پی بردن به اسرار الطیر راهی شهر قسطنطنیه و ماسیاف می شود. اتزیو رازی که از الطیر بجا مانده را در کتابخانه او در شهر ماسیاف پیدا می کند. دستگاه Animus به اتزیو اجازه می دهد که به زمان الطیر بازگردد و خاطرات او را از نزدیک مشاهده کند. اتزیو به وسیله شخصیت لئاندروس Leandros به یکی از این پنج راز مهم دست پیدا می کند. شخصیتی که قصد دار زدن اتزیو را داشت! قلعه ای بود که لئاندروس در آن قرار دارد، یک دژ غیر قابل نفوذ به نظر می رسد که سربازان زیادی از آن محافظت می کنند.در واقع این سربازها و فرمانده آن ها، Templarهای حکومت Byzantine هستند. اتزیو با تجهیزات جدیدی که در این بازی برای او طراحی شده به خوبی می تواند دشمنانش را از بین ببرد. تیغه های پنهان و نارنجک های مختلفی که دارد، کار را برای او آسان کرده اند. سیستم جدیدی به نام Bombcraftingطراحی شده که امکان ساخت بمب های مختلف را می دهد. Assassinها می توانند با این قابلیت برای خود بمب های دستی مختلفی درست کنند.اتزیو توسط تحقیقاتش ازماجراهای الطیر آگاه می شود.چهره جوان الطیر بیانگر این موضوع است که همرزمانش به او خیانت کرده اند. سربازان مسیحی، الطیر را گروگان گرفته اند. اتفاقات زیادی رخ می دهند و الطیر در افکارش جریانات مختلفی را مرور می کند. او به خودش می گوید: "تو جای پای پدرت گذاشته ای که انسان بزرگی بود." دراین صحنه مشخص می شود که پدر الطیر هم مانند او یک Assassin بوده جستجو برای پیدا کردن این پنج راز، اتزیو را به گذشته برمی گرداند تا بخش های پنهان زندگی الطیر را مشاهده کند. اتزیو در اواخر عمر خود بسیار از خونریزی دوری میکرداو در آخرین لحظات حضورش در قسطنطنیه شمشیر و سلاح هایش را بر زمین انداخت و روح دزموند را مشاهده کرد و آنها رای میراثی برای دزموند گذاشت اما وقتی که به ایتالیا بازگشت از شهر و شلوغی کناره گیری میکرد او چیز های بسیاری را از دست داده بود مثل قدرت ها و توانایی های ذاتی اش اما چیزی بسیار مهم تری را به دست آورده بود...خانواده خوانواده ای که از 17 سالگی از دست داده بود در 57 سالگی به او بازگشت او سوفیا را به عنوان همسر خود انتخاب کرده بود و از او فرزندی داشتتا ایکنه یک روز پس از سال هایی طولانی دختری چینی به سراغ او می آید از از سامورایی های تحت آموزش حشاشیون بودو به اتزیو میگوید که جانش در خطر است اما اتزیو که در پیری بسیار لجباز بود قبول نمیکندو دخترک را از خود میرنجانداما در یکی از روز ها که با دختر به فلورانس رفته بودند چند نفر به اتزیو حمله میکنند اما شایون همان دختر چینی از او محافظت میکندوفتی آنها به روستا باز میگردند اتزیو سریعا" خانواده خود را از روستا دور میکند و به پیش نیکولا ماکیاولی دوست و یار قدیمی خود میفرستدو شب فرا میرسدشبی سختاتزیو و شایون با هم در برابر دشمنان می ایستند و آنها را به قتل میرسانند اما ضربه ای سخت به اتزیو وارد میشودزخمی که هیچ وقت دوا نمی شد....شکستن قسم بله او دوباره دستانش را به خون آلوده کرده بود و پس از سال ها دوباره افرادی را کشته بود که میخواستند به او حمله کنند فردای آن روز شایون که کار خود را انجام داده بود از اتزیو و خانواده اش خداحافظی میکندو فلورانس را ترک میکندآن روز اتزیو پس از مدت ها به همراه خانواده اش به شهر میروند ولی اتزیو که خیلی زود خسته میشود روی نیمکتی می نشیدو کنار خود جوانی را میبیند که به چهره اش آشنا میایدجوانی گستاخ اما جوان پس از اینکه لجظاتی را با اتزیو میگذراند دستش را روی شانه اتزیو میگذارد و بلند میشود
اتزیو او را میشناخت اما نمی دانست که کیستاتزیو در همین فکر ها بود که دردی در شانه اش احساس میکند .لبخندی بر لبانش مینشید و به این فکر میکند که به آرزویش یعنی داشتن خانواده و خوشبخت کردن آنها رسیده است در همین لحظه چشم های خود را میبندد دخترش فلاویا و همسرش سوفیا متوجه او می شوند بله اتزیو دیگر زندگی و دنیا را ترک کرده است زندگی ای که برای آن جنگید ، برای انتقام و خانواده خودو این باعث شد که او از حشاشیون بماند.